تبليغاتX
باور کنید واقعیته . . .


باور کنید واقعیته . . .

شمالی بوی بارون داره خونش

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای

ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای

 نرم نرمک پیش رفتم  در کنار پنجره

 تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای

پیرمردی کور و فلج درگوشه ای

مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای

 تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 2:38 توسط آرش
 

واقعا يادش بخير

كاش هنوز هم ميتونستيم

 مثل دوران كودكي كنار هم باشيم

فقط دوران خوش زندگي همان موقع هاست

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:16 توسط آرش|

در اين دنيا كه مردانش عصا از كور ميدزدند

من از خوش باوري اينجا

 محبت جستجو ميكردم

نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 22:38 توسط آرش|
 

ببخشید استاد:

این نظریه ای که می فرمایید برای 50 سال پیش است.

 خیلی وقته در خود غرب هم رد شده است.

استاد نیشخندی زد و گفت: اسم شما؟

آخر ترم داشتم روی برد رو نگاه می کردم که

 نمره استاد  رو ببینم:

 نه و هفتاد و پنج.

آره درست دیده بودم این هم قسمتی از آن

 نظریه ۵۰ سال پیش بود

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 22:41 توسط آرش|

 

 تو زندگی افرادی هستند

 که مثل قطار شهر بازی میمونن

 از بودن با اونا لذت میبری

ولی باهاشون به جایی نمیرسی

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 21:17 توسط آرش|

 

خدا گفت:زمين سردش است،چه كسي مي تواندزمين را گرم كند؟

 ليلي گفت:من.

 خدا شعله اي به او داد.ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.

 سينه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.ليلي هم.

 خدا گفت:شعله را خرج كن.زمينم را به آتش بكش.

 ليلي خودش را به آتش كشيد.خدا سوختنش را تماشا مي كرد.

 ليلي گر مي گرفت.خدا حظ مي كرد.

 ليلي مي ترسيد.مي ترسيد آتش اش تمام شود.

 ليلي چيزي از خدا خواست.خدا اجابت كرد.

 مجنون سر رسيد.مجنون هيزم آتش ليلي شد.

 آتش زبانه كشيد.آتش ماند.زمين خدا گرم شد.

 خدا گفت:اگر ليلي نبود،زمين من هميشه سردش بود.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد ,عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است,نام دیگر انسان.

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 0:20 توسط آرش|
 

بزودی خواهم آمد

 

منتظر باشید . .  .

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:12 توسط آرش|
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:43 توسط آرش|

 روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند

  گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند

عشق‌ را همه با دور كمر مي‌سنجند

 خب طبيعي ست كه يك روز به پايان برسد

  عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسد

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:50 توسط آرش

سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولي ميگه: باباي من مهم‌ترين آدم مملكته.

 دوتاي ديگه ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ ميگه: باباي من رئيس‌جمهوره. هر قانوني

 كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من امضا كنه. دومي ميگه: برو بابا حال

 نداري. باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه! اوليه ميگه: مگه بابات چيكارس؟ پسره

 ميگه : باباي من نماينده مجلسه.. تا باباي من راي نده، عمري قانوناي باباي تو

 تصويب نميشن. سومي برميگرده ميگه: باباهاي شما جلوي باباي من پشم هم

 نيستن! اون دو تا ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من پاسبونه...

 جلوي خيابون واميسته، پونصدتومن ميگيره، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:46 توسط آرش|

 

خودت را با هيچكس در اين دنيا مقايسه نكن  اگر اين كار را بكني به خودت توهين كرده اي                                                          

                                                                                                   آلن استرايك

به همه اعتماد كردن خطرناك است و به هيچكس اعتماد نداشتن خطرناكتر.                       

                                                                                              آبراهامم لينكلن

 اگر خاموش باشي تا ديگران به سخنت آورند بهتر از آنست كه سخن گويي و خاموشت كنند.               

                                                                                                  سقراط

 مايوس مباش ،زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري قفل را بگشايد.      تروتي ويك

 

هرگز اين چهار چيز رو در زندگيت نشكن :

 اعتماد ،قول ،رابطه و قلب را . زيرا وقتي اينها مي شكنند صدا ندارند ولي درد بسياري دارند. .           

     چارلز ديكنز

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:27 توسط آرش|

 

روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد: من كور هستم لطفا كمك كنيد. روزنامه نگاري خلاقي از كنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سكه داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اين كه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است مرد كور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست كه به او بگويد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟ روزنامه نگار در جواب گفت : چيز خاص و مهمي نبود من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچ وقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد :  امروز بهار است ولي من نمي توانم آن را ببينم !!!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:17 توسط آرش|

آدمها مثل كتاب هستند

بعضي ها خط خوردگي دارند

بعضي ها غلط چاپي دارند

از روي بعضي ها بايد مشق نوشت

از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت

بعضي ها رو بايد چند بار خواند تا فهميد

و بعضي ها رو بايد نخوانده دور انداخت

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:53 توسط آرش|

لبت اي فرشته من ! بگل شراب ماند

نگهت زبسكه گرمست به آفتاب ماند

دو شكوفه سپيدي كه به باغ سينه داري-

زصفا و روشنائي به دو مهتاب ماند

به پرند شانه هايت چو لبم خزيد،گفتم:

كه درخشش تن تو به بلور ناب ماند

چو بسينه ات نهم سر ، نبود خبر زخويشم

كه پناه سينه تو به جهان خواب ماند

بزمان پويه چون گل كه بلرزد از نسيمي-

به تن تو هست تابي كه به موج آب ماند

چو لبت ببوسه گيرم زلبم شكوفه ريزد

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:2 توسط آرش|

 

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .

بقیه تو ادامه مطلب . . .                                حتما بخونید خیلی تکان دهنده است


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:14 توسط آرش|















پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ